درگاهی برای سالهای دور از خانه
 

امروز شنبه پنجم آپریل 2014 بود. شش سال پیش هم 5 آپریل روز شنبه بود. در بامداد آنروز من سوار بر هواپیمای ایران ایر با توشه ایی به میزان فقط سیصد پوند، دلی پر از خستگیِ چند ماهه، روحی زخم خورده، شانه هایی سنگین از جبر جغرافیایی، سری پر از تردید و قلبی سنگین و چشمانی نم زده پای در آن "راه سوم" نهاده و از ایران مهاجرت کردم. کتاب "مهمانی خداحافظی" میلاد کوندرا همراه آن سفرم بود. انتخاب نیکویی بود که نویسنده چیره دستی چون او غزل خداحافظی را بسراید. وقتی به خانه رسیدم ساعت چهار بعد از ظهر بود. خوابیدم تا بعدا برای شام چیزی دم دستی مهیا کنم، خواب اصحاب کهف. فردایش ساعت 10 صبح بیدار شدم به قراری 18 ساعت خواب. خستگی سفر نبود، خستگی یک عمر بود، درماندگی بود شاید، یا استیصال یا هر چی. نه پیش از آن و نه بعد از آن هیچ گاه دیگر چنین خوابی نرفتم.    

در تاریخ 8 خرداد 1387، چند هفته بعد از مهاجرت رسمی من به دیار فرنگ، این وبلاگ متولد شد. به دلایل نیم بندی یک و نیم سال بعد همه پستهای نوشته شده تا آنزمان حذف شدند ولی خب چراغ اینجا جسته و گریخته روشن ماند، شاید به امیدی. 

از اول هم اینجا محفل کوچکی بود و هیچ گاه هم پر خواننده نشد. شخصا هم علاقه ایی به ثبت وبلاگ در گوگل و ... برای جذب خوانندگان بیشتر نداشتم، چرا که عمده مطالب نوشته شده در اینجا خیلی شخصی بود و هست. از آنها که اگر رو در روی کسی بگویی، شاید حتی حجالت بکشی. 

به هر صورت در پس ایجاد این وبلاگ و بعضا انتخاب نام دوراهی، که خیلی دوستش دارم،  انگیزه ایی وجود داشت، شاید هم آرزویی، شاید هم حسرتی، شاید هم رازی در اعماق ناخودآگاه. آنچه بود انگار دیگر رفته. خودم هم نمی دانم دقیقا چه شد: من پیر شده ام، یا زخمها زیادی عمیقند، یا زمان و زمانه عوض شده، یا دغدغه ها و آرزوهایم رنگ دیگر گرفته اند. هر چه هست بعد مدتها تصمیم گرفتم که امروز، سالگرد خروجم از کشور، پستِ آخر وبلاگ باشد و این درگاه مجازی دیگر به روز نشود. 

البته وبلاگ را حذف نمی کنم، چه اینکه اینجا دفترچه ای است از غمها و شادیهای دوره ایی از زندگی. 

ممنون اگر در این سفر همراه بودید، چه دوستان عالم واقعی و چه دوستان دنیای مجازی. 


  نوشته شده در  شنبه شانزدهم فروردین 1393ساعت 1:57 بعد از ظهر  توسط ِ  | 

در رختخواب غلت می زنم که ناگهان ایده ایی به ذهنم می آید. چند روزی بود که گاه و بیگاه در فکر تعمیم یکی از مقالات سالهای دور دوره دکتری بودم و حالا ایده در یک لحظه وحی می شود. نصف شبی قلم و کاغذی دست می گیرم و حساب و کتابی می کنم که نتایج خوب است. فردایش کارهای روزمره را تعطیل می کنم و دو روز کامل را حساب و کتاب می کنم. سالهاست با قلم و کاغذ حساب کتاب نکرده ام ولی این مقاله صفر تا صدش آنالیتیک است. دو روز هم کارهای عددی می کنم و نتایج حاضر است. نمی دانم ایده را شریک شوم یا نه. با استاد صحبت می کنم و می گوید یکنفره چاپ کن. بچه ها را جمع می کنم و یک ساعتی در مورد نتایج حرف می زنیم. سخت می شود روی این کار کامنت داد، همه اش انگار انجام شده و جای خالی ندارد ولی به هر حال بحث خوبی است. یک آخر هفته هم صرف نوشتن می شود.

امروز مقاله را ارسال کردم. اولین مقاله تک نفره!! حس خاصی نیست فقط آخر هفته قبلی اصلا فکرش را هم نمی کردم که آخر هفته بعد یک مقاله نوشته باشم!!!!! دیگر یزرگ شده ام شاید، حتی پیر. شاید هم کم کم دیگر الک را آویزان کنم و بروم جایی دیگر!!!

  نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393ساعت 2:51 قبل از ظهر  توسط ِ  | 

کجای دایره زندگی نشسته ایی؟

خسته ایی آیا؟ گوشه ی زندگی را پیدا کردی؟

(شاعر نامعلوم)

  نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم فروردین 1393ساعت 8:8 بعد از ظهر  توسط ِ  | 

ساعت از دو گذشته که خوابم می برد و عین همه زمان خواب را کابوس می بینم. مردی که می شناسمش و تا به حال ندیده امش مشغول دلقک بازی است و من که پرم از حس نفرت!!! با سر پر درد و خستگی بیدار می شوم و می دانم آمریکا الان نیمه شب است و ایران لابد نزدیک ظهر و اینجا صبح زود!!!

عنوان مطلب آماده است، چارچوب مطلب را هم می دانم فقط نمی دانم انتشارش خوب است یا بد!!! شاید چند روزی صبر کنم.

همایون چه کرده در این آلبوم جدیدش!! دست خودش و پور ناظری درد نکند.  

ایمیلی برای علی می زنم بابت تبریک مقاله جدیدشان. عالیست و جایی عالی هم چاپ شده. 

امروز به اون دو تا ایرانی پرواز HM370 حسودیم شد. دلیلش را هم می دانم و این اصلا خوب نیست !!! 


  نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم فروردین 1393ساعت 4:20 بعد از ظهر  توسط ِ  | 

اخیرا یکی از دوستان لغتی را برای وضعیت موجود به کار برد که خیلی به دلم نشست: "لنگ در هوایی". انگلیسی اش لغت شیکی می شود اما جان مطلب را نمی رساند. همین لنگ در هوایی خیلی خوب است. 

لنگ در هوایی یعنی: اقتصاد داریم اما نداریم، صنعت داریم اما نداریم، ورزش داریم اما نداریم، دانشگاه داریم اما نداریم، پژوهش داریم اما نداریم، فرهنگ داریم اما نداریم و ... انگار ما همه چیز داریم ولی هیچ چیز نداریم!!!

در مورد خودمان هم همین است و جملگی لنگ در هواییم: کار داریم ولی نداریم، عشق داریم ولی نداریم، وطن (یا وتن) داریم ولی نداریم، هدف داریم ولی نداریم، اراده داریم ولی نداریم، آرزو داریم اما نداریم!!!!

و انگار فصه ما می شود همین سرگردانی بین داشته هایی که انگار داریم اما نداریم!!!!

  نوشته شده در  یکشنبه دهم فروردین 1393ساعت 4:31 بعد از ظهر  توسط ِ  | 

یک سین از پنج سین پر!!! ده روز پیش تازه پدر شده بود و پدر و پسر هنوز یکدیگر را ندیده اند و هرگز هم نمی بینند!!! تسلیت به خانواده اش (لینک خبر)  !!!!

پ.ن: حکومت احمق، مردم احمق، دشمن احمق، اپوزیشن احمق!!! عجب جایی است خاورمیانه !!!!

  نوشته شده در  دوشنبه چهارم فروردین 1393ساعت 6:35 بعد از ظهر  توسط ِ  | 

?If we have wings, why not use them to fly

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392ساعت 4:35 قبل از ظهر  توسط ِ  | 

الان دیگر فقط خاطره ایی مانده از کلاسهایی که در دوران کنکور خستگیمان را به در می کرد، تدریسی بی نظیر از حسنک وزیر و دبیری آرام و خوشرو و دوست داشتنی که امروز پر کشید.

صدایش هنوز در گوشم هست وقتی دیباچه بی نظیر سعدی را بریمان از حفظ می خواند:  

"منت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و چون برآید مفرح ذات پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمت شکری واجب ." 


  نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1392ساعت 5:48 بعد از ظهر  توسط ِ  | 
ایمیل دانشگاه را که باز می کنم یک ایمیل عجیب جلویم باز می شود. نوشته در تست خون شما نشانه های ابتلا به سرطان خون وجود دارد و باید سریعا به دکتر مراجعه کنید و ...!!!! از آنجا که در سه سال گذشته هیچ خونی از من گرفته نشده واضح است که ایمیل اسپم است (یا حداقل من چنین فرض می کنم) و آن را پاک می کنم ولی بعد به فکر فرو می روم که اگر راستی راستی سرطان داشته باشم چه؟ اصلا زندگی ام فرقی می کند؟ اولین چیزی که به ذهنم می آید کله کچل شده است که اصلا جالب نیست. 

در آن صورت سئوال مهم این می شود که خب چقدر زمان دارم؟ و چه مقدار شانس برای زنده بودن؟ دو چیز ولی واضح است: اول اینکه از مرگ نمی ترسم و دوم اینکه زندگی ام کنونی ام تغییر اساسی نخواهد داشت.

البته در مورد محل مرگم ترجیح می دهم ایران نباشد. آنجا جنازه ها را نمی سوزانند و من هم اصلا دلم نمی خواهد همینجوری دفن شوم!!! در مورد اینکه خاکسترم را در گلدان چال کنند یا پای درخت بپاشند یا مثلا ذر دریا بریزند باید بیشتر فکر کنم، شاید ایده بهتری پیش آمد!!

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392ساعت 9:29 بعد از ظهر  توسط ِ  | 

سال اول دبیرستان، چله تابستان از مدرسه خبر دادند که فلان روز قرار است برای ورودی یک کارسوق (workshop) امتحان ریاضی داشته باشیم.  این یعنی از ما امتحان ریاضی گرفته می شود و چند نفر اول برای یک کارسوق چند روزه عازم اصفهان می شوند. آقایی به اسم فولادگر که در المپیاد کامپیوتر طلای جهانی داشت و در آن زمان دانشجوی شریف بود برای گرفتن امتحان به مدرسه آمده بود. امتحانش خیلی سخت بود، هوا هم گرم. خواستم برگه را بدهم که یک بیسکویت اضافه به من داد و گفت بیشتر فکر کن. من هم بیشتر نشستم. کمی هم خط خطی کردم و خلاصه بعضی هایش حل می شد و بعضی هم نه. علاقه ایی به ریاضی نداشتم، آن زمان برایم دنیای ریاضی و فیزیک دو دنیای متفاوت بود و من متعلق به دنیای فیزیک بودم، لزومی نداشت حرص ریاضی بزنم!! الان هم تعلقی به ریاضی ندارم ولی خب ریاضی ام فکر کنم بهتر شده هر چند ذهن من همچنان با فیزیک دوست تر است.

 نتیجه امتحان که آمد، چهار نفر قبول شدیم که به اصفهان برویم. من، وحید، یاشار و سیامک که یکسال از ما کوچکتر بود. در آنجا بچه های المپیادی سالهای گذشته به ما درس می دادند. بیشرشان دانشجوی لیسانس شریف بودند غیر از سه تا که بزرگتر بودند و در آن زمان در آمریکا در دوره دکتری تحصیل می کردند و برای دیدار خانواده به ایران آمده بودند: علی رجایی که خیلی مذهبی بود، پیمان کسایی و بهرنگ نوحی که خیلی لیبرال و بامزه بودند. دوره خیلی خوبی بود. از درسها چیزی یاد نگرفتیم ولی بودن کنار بچه های سمپاد از یک جهت و دم خور بودن با بچه های المپیاد و دانشجوهای شریف و این سه نفر به طور خاص به جرات بزرگترین تجربه علمی-فرهنگی زندگی من در دوره تحصیل بود. طوری که در بازگشت ما چهار نفر هسته المپیاد در مدرسه شدیم، من و یاشار در فیزیک، وحید و سیامک در ریاضی. در المپیاد البته به حایی نرسیدیم ولی بعدها هر چهارتای ما در شریف تحصیل کردیم و الان هم سه نفر در خارج از ایران هستند و آن یکی هم که در ایران مانده موفق و پولدار و مفید زندگی می کند.

 همه اینها را نوشتم تا بگویم امشب در جلسه بچه های ایرانی سخنران جلسه بهرنگ نوحی بود که در آن کارسوق برای ما الگویی دست نیافتنی بود. موضوع صحبت اما "بینهایت" بود و او به زبان ساده این مفهوم را توضیح می داد. قبل جلسه در مورد کارسوق 17-18 سال پیش صحبت کردیم، خاطره ایی که برای من مهمترین رخداد دوران تحصیلم بود برای او خاطره ایی محو و دور شده بود. بعد جلسه هم دسته جمعی شام خوردیم و او برایم توضیح داد که چرا رادیکال دو عدد گویا نیست. 

از کارسوق دوران نوحوانی تا به امروز خیلی سالها گذشته. بهرنگ الان استاد دانشگاهی در لندن است و گرچه اکنون دیگر برای من یک بت دست نیافتنی نیست اما همچنان برایم یک استاد محترم و یک ریاضی دان موفق است که دوست دارم بیشتر او را ببینم. خاطره کارسوق آن سال تصویری بیشتر از یک ریاضی دان ایرانی از او برای من ساخته!!! تصویری که یادآور دنیای پر از آرزوی آن سالهاست. 

یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتیم

در میان لاله و گل آشیانی داشتیم

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1392ساعت 4:14 قبل از ظهر  توسط ِ  | 

منتظرم، دیگر باید خبر برسد، شاید دو هفته ایی هم دیر شده باشد!!  دوشنبه یک خبر ریجکت می آید. سیب زمینی شده ام و انگار نه انگار. مقالات معمولی دیگر به دردم نمی خورند و چاپ کردن در مجلات پر اسم و رسم هم خیلی سختگیرانه و دشوار است. کار هر قدر هم که خوب باشد نتیجه اش شانس هم می خواهد!! ایمیل را به همکاران فوروارد می کنم. همچنان منتظرم و اینکه هفته با یک خبر ریجکت شروع شود کمی ته دلم می لرزد.

سه شنبه غروب سرانجام ایمیل هنریک می رسد. عنوانش مبهم است و دلم را می لرزاند. با عجله بازش می کنم و دنیا روشن می شود!! این اولین مقاله پذیرفته شده من در یکی از مجلات Nature است. البته Nature Communication بهترین مجله این مجموعه نیست ولی به اندازه کافی خوب هست (Impact factor=10). در مجموعه Nature بیش از 80 درصد مقالات اساسا برای داوری هم ارسال نمی شوند و همین که از سد ادیتور رد شوی و مقاله ات را برای داوری بفرستند خودش پیروزی است ولی اینکه مقاله ات پذیرفته شود حال دیگری است. سه داور داشته ایم و هر سه گفته اند آری!!!! زنده باد!!

گرسنه ام و می روم تا خودم را مهمان کنم. ساعتی دیگر با بچه های ایرانی جلسه خواهیم داشت، موضوع جلسه: بینهایت!! تا می رسم فروشگاه، نان داغ می آورند و من خودم را شاهانه به یک نان گرم مهمان می کنم!!! 

  نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1392ساعت 10:54 بعد از ظهر  توسط ِ  | 

من نمی دونم قیامت هست یا نیست، نمی دونم بهشت هست یا نیست، نمی دونم حساب و کتاب هست یا نیست!! اما یه چیز رو می دونم و اینکه من نمی خوام جایی باشم که امثال مداحان و واعظان هفت تیر کش اهل بیت و مراجع عظام مفت خور و ترسو و سربازان گمنام امام زمان هستند!!! آقا ما را بذارید کنار کفاری مثل گو.گوش و ابی و دیراک و شرودینگر و بر و بکس بیشتر حال می کنیم!!! به همین سوی چراغ، به همین قبله محمدی!! من رو جایی بندازید که حرف دین و خدا و پیغمبر توش نیست، حالا بهشت و جهنمش دیگه مهم نیست!!!

  نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1392ساعت 3:28 بعد از ظهر  توسط ِ  | 

حکم شرعیش را نمی دانم ولی مستی یک لیوان دوغ بعد از یک دیزی پر ملاط بیشتر از یک بطری شراب شیراز نباشد کمتر نیست!!!

  نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1392ساعت 4:0 قبل از ظهر  توسط ِ  | 

آخرین بار سال 2002 او را دیده ام، یازده سال قبل. می گوید فکر می کنی دفعه بعد کی هم را می بینیم؟ می گویم 11 سال بعد که می شود 2025.

در اندیشه ام که 2025 چه شکلی شده ام؟ تنها چیزی که به ذهنم می آید موهای سفید است!!!!

  نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1392ساعت 4:45 قبل از ظهر  توسط ِ  | 
ابی و گو.گو.ش آهنگی خوندن به اسم نوستالوژی (Nostalgia) که خیلی ارزش دیدن و شنیدن داره. 

  نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392ساعت 2:56 بعد از ظهر  توسط ِ  | 
در دو ماه گذشته دو تا از دوستان دوره لیسانس را دیده ام، بعد از ده سالی شاید، حتی بیشتر!!! می رویم سینما و خیلی شیک بلیط اولین فیلم 3D را می خریم و با یک بشکه چس فیل می نشینیم فیلم می بینیم. بعد که آمدیم بیرون تازه در اتوبوس چک می کنیم که اسم فیلم چه بود!! فیلمش آشغال بود ولی همینکه بر هوس سینما رفتن پاسخی درخور داده ایم نیشمان باز است!!!

  نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1392ساعت 5:45 قبل از ظهر  توسط ِ  | 

سالها پیش در ایام دانشجویی با اتوبوسهاس شب رو از دیار پدری به تهران می آمدم، خیلی وقتها با وحید. وقتی می رسیدیم خوابگاه دمدمای صبح بود، وقت صلات!!! همیشه ایده این بود که اگر زود بخوابی تا قبل اذان دیگر گناه بی نمازی به پایت نمی نویسند!!!!

  نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1392ساعت 5:44 قبل از ظهر  توسط ِ  | 

به خود وفادار می مانم آیا

یا راهی سهل تر اختیار می کنم

  نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1392ساعت 2:55 قبل از ظهر  توسط ِ  | 
بین همه زبانهای دنیا دلم می خواهد به ترتیب اسپانیایی، ترکی و پرتغالی یاد بگیرم. 

  نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1392ساعت 4:38 قبل از ظهر  توسط ِ  | 

فرق کزده ام، خیلی، خیلی زیاد!!! مدتهاست علاقه ایی به موسیقی سنتی ندارم ولی دیگر حتی شنیدنش هم گاهی باعث آزار می شود.

فرق کرده ام، خیلی، خیلی زیاد!!! مدتهاست مشاعره نکرده ام اما باورم نمی شود این همه شعر از یادم رفته باشد، تو بگو همه بیتهای دوم!!!

فرق کرده ام، خیلی، خیلی زیاد!!! ...

  نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1392ساعت 4:35 قبل از ظهر  توسط ِ  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM